تبليغاتX
بيان ساده
 

بخوانید تا بشناسید ...

روی لینک زیر کلیک کنید تا :

قاضی مرتضوی را بهتر بشناسید

+ نوشته اسماعيل جامعی - در شنبه 18 مهر1388 - ساعت 12:39 بعد از ظهر |

دو شب پیش مشاور رسانه ای رئیس دولت در برنامه خبری شبکه دو گفت : باید به این مردمی که به خیابانها آمدند آفرین گفت و از آنها تقدیر کرد . ( دقیقاً عین جمله خاطرم نیست ولی مظمون همین بود ) . این حرف در حالی از دهان مشاور رئیس دولت بیرون اومد که رئیسش سه ماه پیش همین مردم و جمعیت انبوه رو مشتی      " خس و خاشاک " نامیده بود . این تغییر موضع چه معنی می تونه داشته باشه ؟ از طرف دیگه با وجود اتخاذ همچین موضعی هنوز با تجمعات مردمی برخورد بدی صورت می گیره ! گفتن چنین حرفایی از رسانه ای که ملی بودنش به شدت زیر سوال رفته به یک عوام فریبی شبیه داره تا به مردم نشون بدن که ما طرفدار مردم هستیم و از اونجایی که خیلیها  از اتفاقاتی که می افته بدلیل ساسپنسورهای خبری بی اطلاع هستن این حرفا رو باور   می کنند .

جالب اینجاست که مهمان دیگه برنامه خارجی ها رو به این متهم کرد که اونها این حرکت مردم رو به براندازی تعبیر می کنند در حالی خیلی از شخصیتهای اصلاح طلب و عده زیادی از مردم به جرم براندازی دارن محاکمه می شن .

قسم حضرت عباس رو قبول کنیم یا دم خروس رو .

سبز باشید .


+ نوشته اسماعيل جامعی - در پنجشنبه 9 مهر1388 - ساعت 4:30 بعد از ظهر |


**  شاهین ثابت کرد جایگاه فوتبال بوشهر ته جدول لیگ برتر نیست . تاریچخه فوتبال بوشهر از همه شهرهای ایران بیشتره ، در واقع بوشهر دروازه ورود فوتبال به ایرانه . ولی به دلیل شرایط اقتصادی فوتبال ما افت کرده .

**  من نمی دونم پارس جنوبی یه شرکت خصوصیه یا یک مجموعه عظیم ملی ، نبض اقتصاد ممکلت تو استان ماست ولی برای کمک کردن به این استان جونشون در میاد ، کمک هم که می کنن میزن اسم تیم رو خراب می کنن ، شاهین شاهینه دیگه شاهین پارس جنوبی یعنی چی ؟ مگه شما به تبلیغ روی اسم و پیراهن تیم شاهین نیاز دارین ؟ پارس جنوبی یه پروژه ملیه خیلی فراتر از این حرفاست ولی مثل اینکه افراد خیلی فراتر نیستن . من خواهش می کنم کسی شاهین رو شاهین پارس جنوبی صدا نزنه همه بگن شاهین تا تو تمام ایران فقط بگن شاهین بوشهر .

**  باید از زحمات کللی فرد تشکر کرد ایشون برای موفقیت شاهین تمام تلاشش رو کرد ، شاهین رو از لیگ یک به لیگ برتر آورد تقریباً با اقتدار البته بجز چند هفته آخر !! ولی خوب تولیگ برتر نتونست نتیجه مطلوب رو بگیره ، من فکر می کنم عدم نتیجه گیری برگرده به اینکه خود کللی فرد تجربه لیگ برتر رو نداشت ، چون ما دو تا بازی برده رو بدلیل بی تجربگی یکی رو به باخت و یکی دیگه رو با مساوی عوض کردیم . حالا با اومدن محمود یاوری و نتیجه خوبی که تو این دو بازی گرفتن امیدها برای بالاتر رفتن تو جدول لیگ بیشتر شده و امیدوارم این روند بهبودی تیم تا آخر فصل ادامه پیدا کنه . بازم می گم کللی فرد رو از خودمون نرونیم ایشون هم جزئی از فوتبال بوشهرن کاش در کنار یاوری می موندن تا تجربه بیشتری تو لیگ برتر پیدا کنن .

**  می گن وقتی آب سر بالا بره غورباغه ابوعطا می خونه ، وقتی رسانه ملی به رسانه غیر ملی تبدیل می شه گزارشگرش هم باید غیر ملی بشه و هر چی دلش بخواد می گه ولی خدا رو شکر بچه با بازیه خوبشون تو اون بازی و بازی بعد جواب دندون شکنی به تمام اراجیفها و اراجیفگوها دادن .

**  واقعاً تماشگرا تو استادیوم برای شاهین سنگ تموم گذاشتن و از یک ساعت قبل از شروع بازی یعنی زمانی که تیم برای گرم کردن به زمین اومد تا آخر بازی به طور مداوم تشویق کردن که انگیزه ی دوچندانی به بازکینان شاهین برای برد داد و جو سنگینی برای تیم مس به وجود آوردن که این تیم نتونست کاری از پیش ببره طوری که خود مظلومی هم اعتراف کرد که غافلگیر شدن و جلوی شاهین شیرازه تیمشون از هم پاشیده شد . تشکر ویژه از همه ی کسانی که به استادیوم اومده بودن دمشون گرم و ازشون می خوام تا آخر فصل همینطور به تشویق کردنشون ادامه بدن .

**  بازیکنای شاهین هم خیلی خوب بازی کردن ، بازی زیبا ، جذاب و پر گل بود و گلها یکی از یکی قشنگتر ، رضا بازیاری می خواد گلزن ترین مدافع بشه و سوپرگل عبدالله کرمی هم چشنواره گل رو تکمیل کرد هر چند شاهین می تونست گلهای بیشتری بزنه تا به همه نشون بده که هیچ تیمی تو بوشهر حاشیه امنیت نداره و تیمها وقتی میان بوشهر باید پاهاشون بلرزه .


+ نوشته اسماعيل جامعی - در سه شنبه 31 شهریور1388 - ساعت 11:12 قبل از ظهر |

می خواستم مطلبی در مورد فلسطین ، روز قدس و حوادث اخیر بنویسم که مطلب زیر رو روی وب خوندم ، دیدم تمام حرفا و چیرایی رو که می خواستم بنویسم و یه کم هم بیشتر رو خیلی بهتر بیان و احساس رو خوب منتقل کرده ، تصمیم گرفتم به جای اینکه خودم بنویسم این مطلب رو بذارم که از سایت موج سبز آزادی نقل شده .

"

این روزها روز فلسطین درصدا و سیمای ماست. تصویرهای فجیع و غیرانسانی است كه از هر كانال پخش می شود و دل هرآدمی با ذات انسانی را به درد می آورد. كیست كه از هر ضربه ای كه بر بدن نحیف فلسطین وارد می شود برخود نلرزد، كیست كه بدن مجروح كودك و جوان فلسطینی را ببیند و اندوه را در اعماق وجود خود حس نكند. فلسطین دستهایش خالی است ولی روح بزرگش هم چنان مقاومت می كند. فلسطین از نظر ما حماس و حزب اله و فتح و غیره نیست. فلسطین مردمی بی پناه اند كه فقط می خواهند در سرزمین مادریشان زندگی كنند.

مردم فلسطین دشمنی دارند به نام دولت اسراییل. اگر ضربه ای می خورند از دشمن غریبه است، اگر می میرند بدست یك دشمن غریبه است، اگر شكنجه می شوند، اگر زندانی می شوند، اگر تهدید می شوند، همه جا دشمن غریبه را در مقابل خود می بینند.

هر سال این صحنه ها بارها و بارها توسط كانال های تلویزیونی ما پخش می شوند تا هرچه بیشتر دلمان به درد آید و نفرتمان از دشمن فلسطین بیشتر شود. ولی امسال من با دقت بیشتری به تصویرها نگریستم و دلم از اندوه و كینه لبریزتر شد. اشكهایم ناخودآگاه سرازیر شدند، دستهایم را مشت كردم تا بر سر دشمن بكوبم. امسال من فلسطین تكه پاره شده و مردمان رنج دیده آن را نمی دیدم. امسال فلسطینی بی پناه را نمی دیدم. امسال دشمنی به نام اسراییل را حس نمی كردم، ولی اندوه و خشم درونم آنچنان بود كه اگر می توانستم من هم دشمنی را می دریدم. چه كسی را؟

امسال تصویرهای تلویزیون را به چشم می دیدم و در مغزم تصویر دانشجویان دست و چشم بسته ای كه از بام ساختمان كوی داشگاه در 18 تیر همین سال به پایین پرتاب می شدند مدام تكرار می شد. صدای درد آنها وقتی بر زمین برخورد می كردند درونم منفجر می شد. امسال من درندگان بی وجدانی را می دیدم، كه اسراییلی نبودند بلكه هم زبان و هم وطن بودند، كه عزیزان من، هم وطنان مرا، بدون اینكه گناهی مرتكب شده باشند به شیوه اقوام تاتار و چنگیز می زدند، می دریدند، می سوزاندند.

امسال من مردان نامردی را دیدم كه سراپا مسلح، اسلحه را بسوی زن و مرد و كودك و جوان و پیر گرفته و شلیك می كردند انگار كه معنی انسان در ذهن بیمارشان هرگز مفهومی نداشته است. امسال من نامردانی را دیدم كه با تكیه بر سلاح و جمعشان بر گوش پیرمردی چنان سیلی زدند كه به زمین خورد و خون از دهان و بینی اش جاری شد فقط بخاطر اینكه به خیل ددمنشانی كه بر سر جوان بیگناهی ریخته و او را می زدند اعتراض كرده بود.

امسال من در میان حركت آرام و بی صدای خیل عظیمی از مردم مردی را دیدم كه دختر جوانی را با چوب كلفت و بلندی می زد در حالیكه دخترك كنار جوی آب بر زمین افتاده بود و چندی بعد دیدم كه همین مرد وزیر دادگستری كشورم شده است. امسال من دهها جوان كه آینده ساز این سرزمین بودند را بی جان دیدم در حالی كه بدن ناكامشان آماج شكنجه های مشتی بیمار روانی كه دیوانه قدرت اند قرار گرفته بود.

امسال من ناله جگرسوخته مادران و پدرانی را شنیدم كه ثمره زندگیشان بیگناه بدست بی دینان و حیوان صفتانی دریده شده بود. امسال من نالیدم، نه به درد فلسطین كه به درد دل این مادران و پدران هم میهنم نالیدم كه نه جنگی بود و نه دفاعی و نه دشمن بیگانه ای ولی همه امید زندگیشان پامال نیاز هوسبازانه عده ای نه نامسلمان كه بی دین قرار گرفت.

امسال من به مردم فلسطین غبطه خوردم، چرا چون دشمنی غیر خودی را در برابر دارند و می دانند چرا می میرند ولی كامران ها و محسن ها و ندا ها و ترانه ها و سهراب ها و عاطفه ها و امیر ها و بهزادها و ... ندانستند، چرا هدف ددمنشانه ترین رفتار ها قرار گرفته و كشته شدند. امسال من هر پلیس امنیتی، هر بسیجی و هر لباس شخصی سلاح بدستی را سرباز تا دندان مسلح اسراییلی دیدم.

امسال من چهره اسحاق رابین و نتانیاهو را همه جا در صورت احمدی نژاد و رادان و احمدی مقدم و افضلی و جعفری و فیروزآبادی و ........ دیدم. امسال من هر جا خبری از اسراییل و فلسطین بود خواندم ولی ندیدم و نشنیدم رهبران اسراییل جایی فلسطینیان را علنی تهدید به مرگ كنند لااقل جنبه ظاهر را حفظ می كنند ولی دیدم و شنیدم و خواندم كه نامردانی كه ناصواب ملیت ایرانی را برخود دارند با تكیه بر مبارزات و شهادت های دیگران، بدون اینكه خود كوچكترین نقشی در آن مبارزات داشته باشند، از صغیر و كبیر مردم ایران را تهدید به سركوب می كنند و وقاحت و بی شرمی را به آنجا رسانده اند كه عربده كشانی بی مغز چون حاج منصور، كه اگر تریاك و عرقش دیر شود صدای پشه هم از گلویش در نمی آید چه رسد به عربده، انسان های پاك و دستكار و درست اندیش سرزمین مرا تهدید به مرگ می كنند.

من دلم برای فلسطینی می سوزد و خواهد سوخت چرا كه بی پناه و رنج دیده اند ولی اگر خاری در پای یك هم طن ایرانی ام برود و خنجری در پای یك فلسطینی، اول خار پای ایرانی را درمی آورم، بعد اگر توانستم به خنجر می پردازم. من، عجب خودخواهم، می خواهم ایرانم آزاد و آباد باشد. من هرچه گشتم در وطنم دشمن غریبه ای نیافتم ولی گروهی بیمار سادیسمی را دیدم كه از غفلت ما استفاده كرده و با پول ما خود را تا دندان مسلح كرده اند تا ما را بیازارند و خود سرخوش باشند. بیماری مزمن قدرت، سرطان دولتمردان زورگوی ما شده و رهایی از آن برایشان ممكن نیست تا مرگشان دیر یا زود فرا رسد.

سال 57، من انقلاب را به چشم خود دیدم. لحظه لحظه هایی را دیدم كه هر یك كتابی خاطره اند. سال 57 من یكی از آنها بودم كه گل سرخ میخك بدست سرباز و پلیس می داد و فریاد می زد "ارتش برادر ماست". ولی قسم می خورم، به خون پاك و بیگناه سهراب و محسن و كامران و امیر و ندا و ترانه و عاطفه و.....كه تا روز برپایی حكومت مردمی در ایران هرگز نخواهم گفت بسیجی یا پلیس از خود ماست. امسال من خود شاهد بودم كه پلیس امنیت و بسیجی برای اینكه از لباس شخصی های اوباش كم نیاورند چه جنایت ها كردند.

ستم ماندنی نبوده و نیست. شما دل و روسیاهان، گیرم كه بعد ها بتوانید نام آلوده و چهره كثیفتان را در لجنزارها پنهان از دید مردم كنید، از دید خدا چگونه پنهان می شوید؟ خیال می كنید اگر هم چنان منكر خدا باشید از روز دادرسی در امان خواهید ماند؟ به شما قول می دهم مردم روز دادرسی را در همین دنیا برایتان تدارك خواهند دید.

از آسمان سر زمین من
شهاب هایی بر زمین افتادند
ولی قطره قطره اشك های ما ستاره ایست
كه هر روز و شب به آسمان می روند
آسمان سرزمین من
پر ستاره خواهد ماند ای ابر های سیاه

از حضرت علی(ع) نقل است که تا مظلوم در برابر ظالم سر خم می كند، ظلم پایدار می ماند.

مردم ایران هرگز در برابر تعدادی زورگو و ستمگر سكوت نمی كنند حتی اگر ظالمان تا دندان مسلح باشند.

 

+ نوشته اسماعيل جامعی - در پنجشنبه 26 شهریور1388 - ساعت 11:24 قبل از ظهر |

یکشنبه صبح بود ، زنگ زد ، تعجب کردم ، این موقع زنگ نمی زد .

: سلام نوید ، خوبی

جواب سلام می ده ، یه احوال پرسی مختصر .

فکر کردم کاری باهام داره که اون موقع صبح زنگ زده .

: چه خبر نوید ، این موقع صبح ، کجایی ؟

جواب می ده بوشهر .

با تعجب می پرسم بوشهر ( آخه الآن اومدنش یه خورده غیر عادی بود ) اتفاقی افتاده .

مثل همیشه اولش خونسرد می گه نه چیزی نیست اما صداش به لرزه می افته .

: چی شده نوید ؟ !

شروع می کنه گریه کردن ، باز می پرسم چی شده ، می گه : اسی بابام ، بابا ما رو تنها گذاشت .

شوکه می شم ، باور نکردم با خودم گفتم داره شوخی می کنه ولی آدم مگه با مرگ باباش شوخی می کنه ، رفتم تا کنارش باشم .

الآن که پنج روز درگذشت آقای مهدی زاده پدر نوید می گذره هنوز باورش برام سخته که دیگه بین ما نیست.

تو این ده ساله که با نوید دوست هستیم و من به خونه ی اونا رفت و آمد داشتم ، آقای مهدی زاده طوری با ما (من و یکی دیگه از بچه ها ) رفتار می کرد که اگه بگم مثل یه دوست سخنی به گزاف نگفتم . وقتی به خونشون می رفتیم با ما هم کلام می شد و خودشو تا سطح ما پایین می کشید تا ما هم حرفاشو بفهمیم .

از موقعی که نوید به شیراز رفته - حدود یکسال - ما کمتر آقای مهدی زاده رو دیدیم که اینم از بی معرفتی ما بود که به دیدنش نمی رفتیم . فکر چهار روز قبل از فوت اون مرحوم بود که با قاسم از نزدیک خونشون رد    می شدیم که یهو به دلمون افتاد که به آقای مهدی زاده یه سر بزنیم اما تو وضعیت مناسبی نبودیم و گفتیم یکی دو روز بعد تو یه فرصت مناسب با هماهنگی بریم . بعد از اینکه نوید بهم خبر داد به قاسم زنگ زدم گفتم : قاسم بی خودی هوای آقای مهدی زاده به سر ما نزده بود اونم شوکه شد ، بعد که دیدمش گفت :             ما شدیم مردم ای کاشها !!

نمی خوام مثل این برنامه هایی که وقتی یکی مرد تازه یادشون می افته که آی چه شخصیتی از بین ما رفت ، اینجا از اون مرحوم تعریف کنم چون هر کی اونو می شناخته که می دونه کی بوده اونایی هم که نمی شناختن با گفته های من نمی تونن یه نفر رو اونجور که باید بشناسن ، این چیزا رو نوشتم که درد دلی کرده باشم ، فقط می گم غصه کشور و مردم اونو از ما گرفت .

 این چند روز جای خالیش رو تو خونشون حس می کردم . وقتی خانم مهدی زاده رو  که همیشه منو پسرم صدا می زد با اون حال روز دیدم حرفی برام نیومد که بهش تسلیت بگم .

نوید جان ، اندوه تو و خانوادت درد مشترک ماست .

 

+ نوشته اسماعيل جامعی - در پنجشنبه 29 مرداد1388 - ساعت 10:43 قبل از ظهر |

چند روزی بود می خواستم چیزی بنویسم اما نمی تونستم تا اینکه کتابی خوندم ، متن زیر که گزیده ای از یکی از کتابهای نادر ابراهیمی نویسنده معاصر است رو بجای مطلب انتخاب کردم  و در آخر قسمتی به اون اضافه کردم .

" زندگی ، ملک وقف است دوست من ! تو ، حق نداری روی آن فساد کنی و به تباهی اش بکشی یا بگذاری دیگران روی آن فساد کنند .

حق نداری بایر و برهنه و خلوت و بی خاصیتش نگه داری یا بگذاری که دیگران نگهش دارند . حق نداری بر آن ستم کنی و ستم را روی آن بر تن و روح خویش ، خاموش و سر به زیر بپذیری .

حق نداری در برابر مظالمی که دیگران روی آن انجام می دهند سکوت اختیار کنی و خود را یک تماشاگر ناتوان مظلوم بی پناه بنمایی .

حق نداری به بازیش بگیری ، لکه دار و لجن مالش کنی ، آلوده و بی حرمتش کنی یا دورش بیندازی .

حق نداری در آن ، چیزی که به زیان دردمندانو ستمدیدگان باشد بکاری ، برویانی و بار آوری .

حق نداری علیهش ، حتی در بدترین روزگار و سخت ترین شرایط ، اعلامیه صادر کنی یا به آن دشنام دهی .

حق نداری با رنگهای چرک و تیره شهوت ، نفرت ، دئانت و رذالت رنگینش کنی .

مگر آنکه

از بیخ و بن

ملک وقف بودنش را فراموش یا انکار کرده باشی که در این صورت ، البته ، نه خود تو مساله ای هستی و نه آنچه می کنی مساله ایست که قابل بحث و اعتنا باشد .

در حقیقت نبوده ای و نیستی تا چنین و چنان کردنت روی زمینی که ما ملک وقفش می دانیم  ، چنین و چنان کردنی القی شود .

نیامده ای ، نمانده ای و نرفته ای . از هیچ به قدر هیچ  باید خواست نه بیشتر . "

*

آری

آنانکه جانشان را این روزها از دست دادند یا به جای بودن در کنار ما ، در زندانها به سر می برند :

نتوانستند ببینند که زندگی و ایرانشان را به تباهی و فساد بکشند .

به خود حق ندادند که بگذارند زندگی و ایرانشان را خلوت و بی خاصیت کنند .

به خود حق ندادند که در برابر ستمی که بر آنان و ایرانشان می رود سکوت کنند .

و نتوانستند ببینند که زندگی و ایرانشان لجن مال و آلوده و بی حرمت شده .


و آنانکه ستمها روا می دارند بدانند نه تنها در دیار باقی مجازات می شوند که در این دنیا هم روزی خواهد رسید که به پای همین مردم خواهند افتاد و چنان خوار و ذلیل خواهند شد که هزاران بار آرزوی مردن کنند . و چنان از صفحه روزگار محو خواهند شد که گویی نیامده اند و نمانده اند و نرفته اند .

تاریخ خود شاهدی بر این مدعاست .

+ نوشته اسماعيل جامعی - در چهارشنبه 14 مرداد1388 - ساعت 3:27 بعد از ظهر |

اگر امر بر کسی مشتبه شود که آدم بزرگی است و این شخص دارای جایگاهی باشد و بخواهد با حرفهای قشنگ و مزین شده به مقدسات مردم را دور خود جمع کند در حالی که حقیقت 180 درجه برعکس باشد چه باید کرد ؟ در قبال چنین شخصی چه موضعی باید گرفت ؟

اگر به او گفته بشه که سرّ تو عیان شده و همه می دونن که تو چه جور آدمی هستی ، چرا اینقدر سجاده آب می کشی ، پیشینه و حال تو رو همه می دونن دست از کارت بردار . ولی با وجود اینکه خودش هم می دونه دیگه دستش رو شده باز به راهش ادامه می ده و همینجور مردم رو نفهم فرض می کنه و با حرکات و حرفاش به شعور مردم توهین می کنه .

باده نوشی که در او روی و ریایی نبود   **  بهتر از زهد فروشی که در او روی و ریاست

ما نه رندان ریاییـــــم و حــــریفان نفاق  **   آن که او عالم سر است بدین حال گواست


+ نوشته اسماعيل جامعی - در چهارشنبه 31 تیر1388 - ساعت 7:57 بعد از ظهر |


واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند     *     چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس         *      توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند 

گوییا  باور  نمی دارند  روز  داوری                   *     این همه قلب و دغل در کار داور می کنند

یا رب این نودولتان را بر خر خودشان نشان        *    کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان              *    می دهند آبی که دلها را توانگر می کنند

حسن بی پایان او چندان که عاشق می کشد  *    زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می کنند

بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی          *     کاندر آنجا طینت آدم مخمر می کنند

                                 صبحدم از عرش می آمد خروشی، عقل گفت

                                 قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند

+ نوشته اسماعيل جامعی - در شنبه 13 تیر1388 - ساعت 4:54 بعد از ظهر |


دل خون می شود

              اشک از دیده جاری می شود

نه

دل پاره پاره می شود

     خون از دیده جاری می شود .

+ نوشته اسماعيل جامعی - در یکشنبه 31 خرداد1388 - ساعت 1:48 بعد از ظهر |

 

خانم جواني در  سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود ، بايد ساعات زيادی رو براي سوار شدن به هواپيما سپری مي کرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادی مونده بود .پس تصميم گرفت يه کتاب بخره  و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه . اون همينطور يه پاکت شيرينی خريد ،اون خانم نشست رو يه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود تا هم با خيال راحت استراحت کنه
و هم کتابشو بخونه.
کنار دستش اون جايي که پاکت شيرينی اش بود يه آقايی نشست  روي صندلی کنارش و شروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود . وقتي خانومه اولين شيرينی رو از تو پاکت  برداشت آقاهه هم يه دونه برداشت خانومه عصبانی شد  ولي به روش نياورد فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويی داره اگه حال و  حوصله داشتم حسابی حالشو می گرفتم هر يه دونه شيرين  که خانومه برمی داشت آقاهه هم يکی بر می داشت . ديگه خانومه داشت راستی راستی جوش می آورد ولي نمی خواست باعث مشاجره بشه ، وقتی فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود خانومه فکر کرداه حالا اين آقای پر رو و سواستفاده چی چه عکس العملی نشون می ده هان ؟؟؟؟
آقاهه هم با کمال خونسردی شيرينی آخری رو ور داشت دو قسمت کرد  و نصفشو داد خانومه و نصف ديگه شو خودش خورد . اه اين ديگه خيلی رو ميخواد خانومه ديگه از عصبانيت کارد مي زدی خونش در نمی اومد . در حالی که حسابی قاطی کرده بود بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت و عصبانی رفت براي سوار شدن به هواپيما ، وقتی نشست سر جاي خودش تو هواپيما يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره که يک دفعه غافلگير شد ... چرا؟
برای اين که ديد پاکت شيرينی که خريده بود توی کيفشه . <<دست نخورده و باز نشده>>
فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد . اون يادش رفته بود که پاکت شيرينی رو وقتی خريده بود تو کيفش گذاشته بود. اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی  شيرينی هاشو با او تقسيم کرده بود .
در حالی که اون عصبانی بود و فکر می کرد که شيريني اونه که اقاهه مي خوره و حالا حتی فرصتی نه تنها براي توجيه کار خودش بلکه براي عذر خواهي از اون آقا هم نداره .

چهار چيز هست که غير قابل جبران  و برگشت ناپذير هست .

سنگ،  بعد از اين که پرتاب شد.

دشنام  ، بعد از اين که گفته شد.

موقعيت ، بعد از اين که از دست رفت .

و زمان ، بعد از اين  که گذشت و سپري شد .

زود قضاوت نکنیم .

 

+ نوشته اسماعيل جامعی - در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 - ساعت 3:48 بعد از ظهر |