تبليغاتX
بيان ساده

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند     *     چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس         *      توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند 

گوییا  باور  نمی دارند  روز  داوری                   *     این همه قلب و دغل در کار داور می کنند

یا رب این نودولتان را باخر خودشان نشان         *    کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان              *    می دهند آبی که دلها را توانگر می کنند

حسن بی پایان او چندان که عاشق می کشد  *    زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می کنند

بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی          *     کاندر آنجا طینت آدم مخمر می کنند

                                 صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت

                                 قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند

+ نوشته اسماعيل جامعی - در شنبه 13 تیر1388 - ساعت 4:54 بعد از ظهر |


دل خون می شود

              اشک از دیده جاری می شود

نه

دل پاره پاره می شود

     خون از دیده جاری می شود .

+ نوشته اسماعيل جامعی - در یکشنبه 31 خرداد1388 - ساعت 1:48 بعد از ظهر |

 

خانم جواني در  سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود ، بايد ساعات زيادی رو براي سوار شدن به هواپيما سپری مي کرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادی مونده بود .پس تصميم گرفت يه کتاب بخره  و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه . اون همينطور يه پاکت شيرينی خريد ،اون خانم نشست رو يه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود تا هم با خيال راحت استراحت کنه
و هم کتابشو بخونه.
کنار دستش اون جايي که پاکت شيرينی اش بود يه آقايی نشست  روي صندلی کنارش و شروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود . وقتي خانومه اولين شيرينی رو از تو پاکت  برداشت آقاهه هم يه دونه برداشت خانومه عصبانی شد  ولي به روش نياورد فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويی داره اگه حال و  حوصله داشتم حسابی حالشو می گرفتم هر يه دونه شيرين  که خانومه برمی داشت آقاهه هم يکی بر می داشت . ديگه خانومه داشت راستی راستی جوش می آورد ولي نمی خواست باعث مشاجره بشه ، وقتی فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود خانومه فکر کرداه حالا اين آقای پر رو و سواستفاده چی چه عکس العملی نشون می ده هان ؟؟؟؟
آقاهه هم با کمال خونسردی شيرينی آخری رو ور داشت دو قسمت کرد  و نصفشو داد خانومه و نصف ديگه شو خودش خورد . اه اين ديگه خيلی رو ميخواد خانومه ديگه از عصبانيت کارد مي زدی خونش در نمی اومد . در حالی که حسابی قاطی کرده بود بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت و عصبانی رفت براي سوار شدن به هواپيما ، وقتی نشست سر جاي خودش تو هواپيما يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره که يک دفعه غافلگير شد ... چرا؟
برای اين که ديد پاکت شيرينی که خريده بود توی کيفشه . <<دست نخورده و باز نشده>>
فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد . اون يادش رفته بود که پاکت شيرينی رو وقتی خريده بود تو کيفش گذاشته بود. اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی  شيرينی هاشو با او تقسيم کرده بود .
در حالی که اون عصبانی بود و فکر می کرد که شيريني اونه که اقاهه مي خوره و حالا حتی فرصتی نه تنها براي توجيه کار خودش بلکه براي عذر خواهي از اون آقا هم نداره .

چهار چيز هست که غير قابل جبران  و برگشت ناپذير هست .

سنگ،  بعد از اين که پرتاب شد.

دشنام  ، بعد از اين که گفته شد.

موقعيت ، بعد از اين که از دست رفت .

و زمان ، بعد از اين  که گذشت و سپري شد .

زود قضاوت نکنیم .

 

+ نوشته اسماعيل جامعی - در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 - ساعت 3:48 بعد از ظهر |

چند روز پیش فیلم سخنرانی یه استاد روانشناسی رو دیدم مسائل و نکات جالبی رو بیان می کرد در بین صحبت هاش گفت : پدرم بهم گفت همونطور که حضرت موسی ده فرمان به قومش داد منم ده فرمان به تو می دم . که به اونها اشاره کرد .

این ده فرمان برام خیلی جالب بود چون به شکل هوشیارانه ای تفاوت دو عمل رو که معمولا با هم جابجا می شن رو گفته . تصمیم گرفتم اون ده فرمان رو تو این پست بزارم . اگه بتونیم خوب در موردشون فکر کنیم به نتایج خوبی در حد تغییر اساسی در خودمون می رسیم .

۱- منتظر باش ، متوقف نباش .

۲- تامل کن  ،  معطل نکن .

۳- جسور باش ، گستاخ نباش .

۴- سرسخت باش ، لجباز نباش .

۵- صبور باش ، بی خیال نباش .

۶- ساده باش ، ساده لوح نباش .

۷- شتاب کن ، شتابزده عمل نکن .

۸- بگو آره ، نگو حتماً .

۹- بگو نه ، نگو هرگز .

۱۰- بگو برات می مونم ، نگو برات می میرم .

 

+ نوشته اسماعيل جامعی - در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 - ساعت 7:30 بعد از ظهر |

نمی دونم تا حالا چقدر بی خودی از کسی تعریف کردین یا کسی بی خودی از شما تعریف کرده یا نه و اینکه این تعریف چه تاثیری روی شما یا شخصی که تعریف می کنه یا بقیه افرادی که می شوند داره ؟
ولی خوب ما معمولاً الکی از هم تعریف می کنیم و چیزهایی به هم نسبت می دیم که خیلی از اونا وجود ندارن و صرفاً یه هندونه ای زیر بغل طرف مقابله !! می شه گفت تا حدی قابل قبوله چون واقعیات همیشه شیرین نیستن و مردم برای شیرین شدن روابط یه سری تعریفای دل خوش کن از هم می کنن !! ولی وقتی بیش از حد می شه مشکلاتی بوجود می آد .

این مورد فقط در بین دوستان نیست ، هر دو نفری که به دلیلی با هم در ارتباط هستن ممکنه درگیر این موضوع باشن و همینجور از هم تعریف کنن و چیزهایی به هم نسبت بدن که غیر واقعیه .

تا اینجای کار مشکلی پیش نمی آد اما وقتی این تعریفای غیر واقعی مرتب تکرار می شن کم کم یه عده باورشون می شه که واقعاً طرف اینجوریه و این تواناییها و خصوصیات رو داره و گاهاً از این مرحله هم جلوتر می ره و خود شخص تعریف کننده هم باورش که طرف همونجوریه !!! " حالا بیا درستش کن "
خوب آدما نسبت به تواناییها و خصوصیاتشون از هم توقعاتی دارن ،حالا وقتی به شما مسائلی نسبت دادن که نیستین ( منظورم چیزه بد نیست ) و به دنبال اونا از شما توقعاتی بوجود اومده چیکار باید کرد ؟ اگر از شما خواسته ای بشه و شما انجام ندین چون نمی تونین ناراحت می شن و  می گن " حالا یه کاری ازش خواستیما  ... " و اگه بخوای انجام بدی خرابکاری می شه . یا اینکه خصوصیتی به شما نسبت دادن و رفتاری مغایر با آن از شما می بینن و انواع و اقسام حرفاست که پشت سر شما زده    می شه !!!

این موضوع رو همه جا می تونین ببینین وقتی یه نفر رو الکی بزرگ می کنیم و اونو همینجور بالا می بریم و وقتی توقعات ما رو برآورده نمی کنه با سر به زمین می زنیمش !!! مثل ورزشکارا ،

همه داستان دوستی خالو خرسه رو می دونیم ...

 

+ نوشته اسماعيل جامعی - در دوشنبه 24 فروردین1388 - ساعت 1:52 بعد از ظهر |

   در ابتدا سال نو رو به تمامی دوستان تبریک می گم ، امیدوارم سالی پر از شادی و موفقیت برای همه باشه ، بارونهای بهاری امسال رو هم به فال نیک می گیریم و امیدوارم امسال مصداق ضرب المثل " سالی که نکوست از بهارش پیداست " بشه و سالی پر از خیر و برکت برای همه باشه .

   تشکر می کنم از تمام دوستانی که ابراز هم دردی کردن ، شوک بدی به ما وارد شد چیزی که اصلاً انتظارش رو نداشتیم ، لطف دوستان رو فراموش نمی کنم امیدوارم فقط برای عرض تبریک به ویلاگتون سر بزنم  .

   فردا ۱۷ فروردین تولد وبلاگ منه و این دنیای مجازی من یکساله می شه . امیدوارم تو این یکساله گذشت مطالبی رو که نوشتم مورد توجه قرار گرفته باشه . نظرتون در این مورد چیه ؟ لطفاً نظر واقعیتون رو بگین . برای من که خیلی خوب و جالب بود و باعث آشنایی من با دوستان خوبی شد . امیدوارم امسال بهتر از پارسال باشم و مطالبم بهتر بشه .

 

+ نوشته اسماعيل جامعی - در یکشنبه 16 فروردین1388 - ساعت 11:40 قبل از ظهر |

می گفتیم با به دنیا اومدنش جای خالی امیر محمد رو که همراه پدرش و مادرش ( برادرم و خانمش ) به خارج از کشور رفته ، پر می کنه .

دیروز به دنیا اومد ولی هنوز نیومده دله همه پر غصه شده ،حتی فرصت نکردیم اسمش رو انتخاب کنیم و به اسم صداش بزنیم ، بردنش تو اتاق مراقبتهای ویژه ، می گن ریه هاش مشکل داره و کامل نشده ، نمی تونه درست نفس بکشه . بیچاره برادرم و خانمش ( البته یه برادر دیگم ) دارن از غصه دق می کنن نه تنها اونا که همه . هنوز نتونستم ببینمش .
آخه جای امیر محمد خیلی خالی بود دلم خوش بود این یکی میاد ، دل خوشی به دلم موند .

کاری جز دعا و امید به خدا نمی تونیم بکنیم ، خواهش می کنم همه براش دعا کنین .

خدایا تو رو به خودت قسم میدم سلامتیش رو بهش برگردونی .

---------------------------------------------------------------------

ساعت ۵ بعد از ظهر :
مثل اینکه قسمت نبود و حکمت خدا چیز دیگه ای رو برای ما رقم زده بود .
نی نی دو روزه ما ظهر رفت ، مثل اینکه اینجا جای خوبی براش نبود  غصه رو ، رو دله ما گذاشت و رفت .
خدا به برادرم و خانمش و به هممون صبر بده .

+ نوشته اسماعيل جامعی - در دوشنبه 5 اسفند1387 - ساعت 8:30 قبل از ظهر |

 رو می کنه بهش و می گه تو چرا اینقدر منو دوست داری ؟ چی دیدی که حاضری هر کاری برای من بکنی ؟ من که آدمه خاصی نیستم ،خصوصیت برجسته ای ندارم ، یه آدمه معمولیم . ولی تو ...

جواب می ده : برای عاشق شدن هیچ دلیلی نیاز نیست .

آره برای عاشق شدن هیچ دلیلی نیاز نیست چون اگه عشق به دلیلی بیاد با نبودن اون دلیل عشق هم دیگه نیست چون دیگه دلیلش نیست .
تو زندگی از خیلی چیزا باید راحت گذشت و این گذشت بدون عشق نمی شه چون اگه بخوای دنبال دلیل بگردی هیچ دلیل منطقی پیدا نمی کنی .
عشق دلیل نمی خواد ولی در ادامه زندگی عاشقانه خیلی مسائل رو باید رعایت کرد تا همسفر خسته نشه ، هر چند عاشق نباید زود خسته بشه .
بقیه مسائل بمونه برای بعد فقط :

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش  **  هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

 

+ نوشته اسماعيل جامعی - در پنجشنبه 1 اسفند1387 - ساعت 7:32 بعد از ظهر |

چقدر حرمت دیگران رو تو اجتماع نگه می داریم ؟

سوار تاکسی که هستی یهو یه راننده دیگه می پیچه جلوی ماشین یا کار دیگه ای می کنه اینجاست که راننده سرشو از شیشه بیرون می بره و  اونچه در توان داره نثار طرف می کنه .
یا توی خیابون که داری قدم می زنی ، یکی ناخواسته به یکی دیگه تنه می زنه و در حالی که عذر خواهی می کنه یه پک کامل بد و بیراه می شنوه  .
توی یه مغازه گاهی وقتا فروشنده و مشتری بعد از به توافق نرسیدن همدیگه رو یه دعوای لفظی مهمون می کنن .
و مثالهایی که شاید گفتن اونها اینجا جالب و زیبنده نباشه و نمونه های مختلف دیگه که همه به طور مرتب روزانه شاهد اون هستیم .
واقعا چرا بعضی وقتا ما به راحتی حرمت کسی می شکونیم ؟ خواسته یا ناخواسته ! چون وقتی حرمت شکست دیگه شکسته  ، چینی نیست که بشه بندش انداخت !
در مورد حرمت شکنی عمدی که حرفی نمی مونه  ولی چرا این کار باید اینقدر تکرار بشه که ما بارها ناخواسته حرمت شکنی کنیم که این ناخواسته بون هم از زشتی کار ما کم نمی کنه .
جالب اینجاست که همه داد سخن از زشتی این کار می زنن و انجامش می دن  .

ای دریغ ...

 اگه حرمت نگه نداریم حرمتمون نگه داشته نمی شه !

+ نوشته اسماعيل جامعی - در یکشنبه 20 بهمن1387 - ساعت 6:57 بعد از ظهر |

نوشته زیر رو نمدونم شعر یا یه نوشته خالی ، چون در مورد قابهای شعر نو چیزی نمی دونم (در مورد قالبهای شعر کهن هم چیزی نمی دونم ) فقط می گم نوشته زیر زیباست و توسط شخص عزیزی نوشته شده .

تو را من می شناسم
به چشمان تو سوگند
تو را من می شناسم
به پاکی نگاهت
به مهر بی کرانت
تو را من می شناسم
تویی آن آفتاب مهربانی
که دائم بر من نامهربان
بذر بخشش می فشانی
تو آن نیلوفر نازی
که با من همدل و همراه و یکرنگی
صفای سینه ات را به یک دنیا نخواهم داد
و دست پر زمهرت را
در آن هنگام
که مانده بودم بر
بر سر ویرانه هایی
از ماتم آرزوهایم . 
مانده بود آن دخترک بر سر یک پرتگاه
و دست پر زمهر تو
به او جانی دوباره داد
همه دنیای من پر بود
از رنگ سیاهی
رنگ شب بود و دو پای خسته
فکر تاریکی و این ویرانی
ولی از دور چراغی پیدا
آری این نور تو بودی
ای دوست
اندکی صبر سحر نزدیک است
بر لبت جاری بود  .
من افسرده برایت جز غم و حسرت و آه حال من
چیز دگری عرضه نکردم
یادگاری از تو چه دارم
جرات پیکار ، امید و حیات
و یه دنیا خاطره . 
زخم هایم گرچه تا پایان مرگ
با من اند اما تو به من زندگی بخشیدی
صدایت پر ز آرامش ، کلامت بر دلم تسکین
چه بودی با چه صبری
تو مرا از نو بنا کردی .
ولی اکنون هراسانم
برای لحظه ای که ... نمی خواهم بگویم
تو خود باید بدانی ، کاش می شد
کاش می شد تا ابد برداروار با من تو بمانی
همانگونه که بودیم    ولی بر آن که بعد از من ...
حسادت می برم اما ... و دوری را نمی دانم
تحمل می نمایم   اگر دور از تو افتادم
همیشه از خدا خواهم که لحظه لحظه عمرت
پر از شادی و خوشبختی و من از شادیت شاد و
غم خود را برای لحظه ای از یاد و خاطر دور سازم
در این لحظه که از روز جدایی می نویسم
دلم از غم گرفته ، دو چشمم پرده ای از اشک و ماتم برگرفته
اگر دور از تو بودم
به باد صبحگاهی گویم هر روز
سلامم را رساند به وقت
عید و سال نو
همه پروانه ها را گویم از دور
بهار زندگی را برایت ارمغان آرند
و روز چشن میلادت
کبوترهای عاشق را
به همراه سبدهایی پر از گلهای یاس و نسترن
برایت می فرستم و در آخر
همین یک جمله را گویم
که تا پایان عمرم
دل بی کینه ات را
صفای سینه ات را
محبتهای بی اندازه ات را
به یادم می سپارم
و در دل چون برادر دوستت دارم .

زمستان ۸۴

+ نوشته اسماعيل جامعی - در پنجشنبه 26 دی1387 - ساعت 6:34 بعد از ظهر |