تبليغاتX
بيان ساده
نوشته زیر رو نمدونم شعر یا یه نوشته خالی ، چون در مورد قابهای شعر نو چیزی نمی دونم (در مورد قالبهای شعر کهن هم چیزی نمی دونم ) فقط می گم نوشته زیر زیباست و توسط شخص عزیزی نوشته شده .

تو را من می شناسم
به چشمان تو سوگند
تو را من می شناسم
به پاکی نگاهت
به مهر بی کرانت
تو را من می شناسم
تویی آن آفتاب مهربانی
که دائم بر من نامهربان
بذر بخشش می فشانی
تو آن نیلوفر نازی
که با من همدل و همراه و یکرنگی
صفای سینه ات را به یک دنیا نخواهم داد
و دست پر زمهرت را
در آن هنگام
که مانده بودم بر
بر سر ویرانه هایی
از ماتم آرزوهایم . 
مانده بود آن دخترک بر سر یک پرتگاه
و دست پر زمهر تو
به او جانی دوباره داد
همه دنیای من پر بود
از رنگ سیاهی
رنگ شب بود و دو پای خسته
فکر تاریکی و این ویرانی
ولی از دور چراغی پیدا
آری این نور تو بودی
ای دوست
اندکی صبر سحر نزدیک است
بر لبت جاری بود  .
من افسرده برایت جز غم و حسرت و آه حال من
چیز دگری عرضه نکردم
یادگاری از تو چه دارم
جرات پیکار ، امید و حیات
و یه دنیا خاطره . 
زخم هایم گرچه تا پایان مرگ
با من اند اما تو به من زندگی بخشیدی
صدایت پر ز آرامش ، کلامت بر دلم تسکین
چه بودی با چه صبری
تو مرا از نو بنا کردی .
ولی اکنون هراسانم
برای لحظه ای که ... نمی خواهم بگویم
تو خود باید بدانی ، کاش می شد
کاش می شد تا ابد برداروار با من تو بمانی
همانگونه که بودیم    ولی بر آن که بعد از من ...
حسادت می برم اما ... و دوری را نمی دانم
تحمل می نمایم   اگر دور از تو افتادم
همیشه از خدا خواهم که لحظه لحظه عمرت
پر از شادی و خوشبختی و من از شادیت شاد و
غم خود را برای لحظه ای از یاد و خاطر دور سازم
در این لحظه که از روز جدایی می نویسم
دلم از غم گرفته ، دو چشمم پرده ای از اشک و ماتم برگرفته
اگر دور از تو بودم
به باد صبحگاهی گویم هر روز
سلامم را رساند به وقت
عید و سال نو
همه پروانه ها را گویم از دور
بهار زندگی را برایت ارمغان آرند
و روز چشن میلادت
کبوترهای عاشق را
به همراه سبدهایی پر از گلهای یاس و نسترن
برایت می فرستم و در آخر
همین یک جمله را گویم
که تا پایان عمرم
دل بی کینه ات را
صفای سینه ات را
محبتهای بی اندازه ات را
به یادم می سپارم
و در دل چون برادر دوستت دارم .

زمستان ۸۴

+ نوشته اسماعيل جامعی - در پنجشنبه 26 دی1387 - ساعت 6:34 بعد از ظهر |