: سلام نوید ، خوبی
جواب سلام می ده ، یه احوال پرسی مختصر .
فکر کردم کاری باهام داره که اون موقع صبح زنگ زده .
: چه خبر نوید ، این موقع صبح ، کجایی ؟
جواب می ده بوشهر .
با تعجب می پرسم بوشهر ( آخه الآن اومدنش یه خورده غیر عادی بود ) اتفاقی افتاده .
مثل همیشه اولش خونسرد می گه نه چیزی نیست اما صداش به لرزه می افته .
: چی شده نوید ؟ !
شروع می کنه گریه کردن ، باز می پرسم چی شده ، می گه : اسی بابام ، بابا ما رو تنها گذاشت .
شوکه می شم ، باور نکردم با خودم گفتم داره شوخی می کنه ولی آدم مگه با مرگ باباش شوخی می کنه ، رفتم تا کنارش باشم .
الآن که پنج روز درگذشت آقای مهدی زاده پدر نوید می گذره هنوز باورش برام سخته که دیگه بین ما نیست.
تو این ده ساله که با نوید دوست هستیم و من به خونه ی اونا رفت و آمد داشتم ، آقای مهدی زاده طوری با ما (من و یکی دیگه از بچه ها ) رفتار می کرد که اگه بگم مثل یه دوست سخنی به گزاف نگفتم . وقتی به خونشون می رفتیم با ما هم کلام می شد و خودشو تا سطح ما پایین می کشید تا ما هم حرفاشو بفهمیم .
از موقعی که نوید به شیراز رفته - حدود یکسال - ما کمتر آقای مهدی زاده رو دیدیم که اینم از بی معرفتی ما بود که به دیدنش نمی رفتیم . فکر چهار روز قبل از فوت اون مرحوم بود که با قاسم از نزدیک خونشون رد می شدیم که یهو به دلمون افتاد که به آقای مهدی زاده یه سر بزنیم اما تو وضعیت مناسبی نبودیم و گفتیم یکی دو روز بعد تو یه فرصت مناسب با هماهنگی بریم . بعد از اینکه نوید بهم خبر داد به قاسم زنگ زدم گفتم : قاسم بی خودی هوای آقای مهدی زاده به سر ما نزده بود اونم شوکه شد ، بعد که دیدمش گفت : ما شدیم مردم ای کاشها !!
نمی خوام مثل این برنامه هایی که وقتی یکی مرد تازه یادشون می افته که آی چه شخصیتی از بین ما رفت ، اینجا از اون مرحوم تعریف کنم چون هر کی اونو می شناخته که می دونه کی بوده اونایی هم که نمی شناختن با گفته های من نمی تونن یه نفر رو اونجور که باید بشناسن ، این چیزا رو نوشتم که درد دلی کرده باشم ، فقط می گم غصه کشور و مردم اونو از ما گرفت .
این چند روز جای خالیش رو تو خونشون حس می کردم . وقتی خانم مهدی زاده رو که همیشه منو پسرم صدا می زد با اون حال روز دیدم حرفی برام نیومد که بهش تسلیت بگم .
نوید جان ، اندوه تو و خانوادت درد مشترک ماست .
" زندگی ، ملک وقف است دوست من ! تو ، حق نداری روی آن فساد کنی و به تباهی اش بکشی یا بگذاری دیگران روی آن فساد کنند .
حق نداری بایر و برهنه و خلوت و بی خاصیتش نگه داری یا بگذاری که دیگران نگهش دارند . حق نداری بر آن ستم کنی و ستم را روی آن بر تن و روح خویش ، خاموش و سر به زیر بپذیری .
حق نداری در برابر مظالمی که دیگران روی آن انجام می دهند سکوت اختیار کنی و خود را یک تماشاگر ناتوان مظلوم بی پناه بنمایی .
حق نداری به بازیش بگیری ، لکه دار و لجن مالش کنی ، آلوده و بی حرمتش کنی یا دورش بیندازی .
حق نداری در آن ، چیزی که به زیان دردمندانو ستمدیدگان باشد بکاری ، برویانی و بار آوری .
حق نداری علیهش ، حتی در بدترین روزگار و سخت ترین شرایط ، اعلامیه صادر کنی یا به آن دشنام دهی .
حق نداری با رنگهای چرک و تیره شهوت ، نفرت ، دئانت و رذالت رنگینش کنی .
مگر آنکه
از بیخ و بن
ملک وقف بودنش را فراموش یا انکار کرده باشی که در این صورت ، البته ، نه خود تو مساله ای هستی و نه آنچه می کنی مساله ایست که قابل بحث و اعتنا باشد .
در حقیقت نبوده ای و نیستی تا چنین و چنان کردنت روی زمینی که ما ملک وقفش می دانیم ، چنین و چنان کردنی القی شود .
نیامده ای ، نمانده ای و نرفته ای . از هیچ به قدر هیچ باید خواست نه بیشتر . "
*
آری
آنانکه جانشان را این روزها از دست دادند یا به جای بودن در کنار ما ، در زندانها به سر می برند :
نتوانستند ببینند که زندگی و ایرانشان را به تباهی و فساد بکشند .
به خود حق ندادند که بگذارند زندگی و ایرانشان را خلوت و بی خاصیت کنند .
به خود حق ندادند که در برابر ستمی که بر آنان و ایرانشان می رود سکوت کنند .
و نتوانستند ببینند که زندگی و ایرانشان لجن مال و آلوده و بی حرمت شده .
و آنانکه ستمها روا می دارند بدانند نه تنها در دیار باقی مجازات می شوند که در این دنیا هم روزی خواهد رسید که به پای همین مردم خواهند افتاد و چنان خوار و ذلیل خواهند شد که هزاران بار آرزوی مردن کنند . و چنان از صفحه روزگار محو خواهند شد که گویی نیامده اند و نمانده اند و نرفته اند .
تاریخ خود شاهدی بر این مدعاست .